تاريخ : يکشنبه 11 / 12 / 1392 | 14:34 | نویسنده : مامان

 

عزیز تر از جانم تولدت مبارک

گل پسرم تو حالا دیگه سه سالت تموم شده و رفتی تو 4 سال الهی همیشه سالم و سلامت و تن درست و شاد باشی دلبندم

خیلی دوست دارم با تمام وجودم 

اینم چندتا عکس از پاین سه سالگی

 

 

 





[موضوع : آلبوم خاطرات دو تا پنج سالگی]
تاريخ : يکشنبه 15 / 10 / 1392 | 12:26 | نویسنده : مامان

13/دی/1392

پسرگلم این اولین بار بود که میرفتی آرایشگاه مردانه قبلا هم میخواستیم ببریمت اما اجازه نمی دادی یه بار با باباجون تا در آرایشگاه رفتی اما گریه و زاری کردی و اجازه ندادی باباجون ببرتت داخل و برگشتین اما این دفعه موفق شدیم و با خوردن پفک تونستیم گریه تو بند بیاریم و اجازه بدی آرایشگر کارشو انجام بده  

 

 عکسها در ادامه مطلب



ادامه مطلب

[موضوع : آلبوم عکس 8 دو تا پنج سالگی]
تاريخ : پنجشنبه 7 / 9 / 1392 | 14:05 | نویسنده : مامان

عزیزدلم امروز 7آذر 1392هست و تو دیروز اولین نقاشی صورتک رو کشیدی که عکسش رو برای یادگاری اینجا واست گذاشتم 

 عکسهای بیشتر در ادامه مطلب

 




ادامه مطلب

[موضوع : آلبوم عکس 8 دو تا پنج سالگی]
تاريخ : شنبه 30 / 6 / 1392 | 12:31 | نویسنده : مامان

عکس پرسنلی گل پسر ( دوسال و نیمه )

این اولین عکس پرسنلی تو هست عزیزم که در دوسال و نیمه گی ازت گرفتیم البته با کلی مکافات و ترفند عکاس موفق شد تا این عکس رو به ثبت برسونه ، هر کار میکردیم نمی نشستی که ازت عکس بگیره دستت رو عمدا می بردی تو دهنت تا نتونه عکس بگیره و برای چند ثانیه تونستیم با ترفند کاری کنیم که نگاه کنی و این عکس رو بگیره 

بوووووووووووووووووس برای پسر عزیزتراز جانم 

 

2سال و نیم





[موضوع : آلبوم عکس 8 دو تا پنج سالگی]
تاريخ : سه شنبه 4 / 4 / 1392 | 15:21 | نویسنده : مامان

عزیز دلم عکس های تولدت خوب در نیومده بود اخه تنظیمات دوربین خراب بوده و دوستم که عکس میگرفته یادش رفته بود دوربین رو تنظیم کنه به خاطر همین نتونستم عکس های زیادی رو بزارم 

دوست دارم

زنبور کوچولو

عکس ها رو در ادامه مطلب ببین

 



ادامه مطلب

[موضوع : آلبوم عکس 7 یک تا دو سالگی]
تاريخ : سه شنبه 4 / 4 / 1392 | 12:46 | نویسنده : مامان

سلام گل پسر قند عسل بعد از مدتها اومدم که برات بنویسم در حالی که داری کنارم بازی می کنی بازی که چه بگم ...

این چند مدت که نتونستم برات بنویسم و عکس های خوشگلت رو بزارم نت نداشتیم تقریبا دو ماهی میشه که به چغادک اومدیم به خاطر شغل بابا جون که اومده بوشهر چون اونجا خونه مناسب گیرمون نیومد چغادک  خونه اجاره کردیم و به دلیل نداشتن خط تلفن اینترنتمون قطع بود از دیروز با ایرانسل به نت وصل شدیم ولی سرعتش مثل لاکپشته و اصلا نمیشه باهاش کار کرد نمی دونم که الان دارم پست میزارم ثبت کنه یا نه خوب یه کم از خودت مینویسم برات تو الان یه پسر بچه 28 ماهه شیطون هستی که مامان عااااااااااااااشقته یه عالمه اسباب بازی داری ولی اصلا باهاشون بازی نمی کنه اسباب بازی های تو وسایل خونه مخصوصا آشپز خونه هست تمام ظرف و ظروف ها آشپز خونه اینور و اونور پخش و پلا هستن و برای پیدا کردن ظرف یا فندک آشپز خونه باید بیام سراغ اسباب بازی هات و بگردم تا پیداشون کنم البته نه که اصلا با اسباب بازی هات بازی نکنی ها ولی بیشتر ظروف آشپز خونه تو ذستات هست میشینی میگی میخوام غذا درست کنم بعد که غذا پختی تو خیالت البته غذای ساختگیت رو میاری و میگی مامان جون بخور لباس هم میشوری لباس ها رو برمیداری و چنگشون میزنی مثلا داری میشوری تو اتاق و بدون آب .

خیلی دوست دارم پسر گلم بعضی از کلماتی که هنوز نمی تونی درست تلفظ کنی:

کامپیوتر .........کا نتیفر

سفت .............فست

فشار ............شفار

پماد ..............کماد 

 اسباب بازی ...ا بازی

آشپزخونه .....آپزخونه

برنج ............بلنج

مسواک.......مسکاک

 قشنگ .....تشنگ

 سیب زمینی.... سیمیزین

ابرو .........ابلو

آلبالو ......آبلالو

عروسک ....عسورک

من فدای چشمات عزیزم دوباره میام برات مینویسم و عکس میزارم باید برم میخوام بهت نهار بدم دستم رو گرفتی و میگی بلنج میخوام .......... 





[موضوع : آلبوم خاطرات دو تا پنج سالگی]
تاريخ : شنبه 12 / 12 / 1391 | 19:49 | نویسنده : مامان

 

 

تولدت مبارک گل پسر عزیزم

عزیز دلم الان که دارم مینویسم تو یه پسر دوساله دوست داشتنی هستی که پیش من وایسادی من قربون اون چشمای براقت برم که داری به چشمام نگاه میکنی الهی دورت بگردم همین الان ازت خواستم که یه بوس بدی یه بوس آبداربه من دادی و یه بوس هم گرفتی تولد دو سالگیت رو با تم زنبور گرفتیم برات تو لباس زنبور خیلی نازشده بودی مثل عسل شیرین با اون شاخکهای خوشگلت 

مامان جون دیگه داری بهونه میگیری و اجازه نمی دی که بنویسم .............. 





[موضوع : آلبوم خاطرات یک تا دوسالگی]
تاريخ : جمعه 10 / 9 / 1391 | 22:02 | نویسنده : مامان

عکس های بازی در ریخ چه خان جایی که من و بابا جون و خواهر برادرهامون تو زمان کودکی هر هفته جمعه ها میرفتیم اونجا یادش به خیر چه روزهایی بود 

 

ادامه عکس ها در ادامه مطلب 



ادامه مطلب

[موضوع : آلبوم عکس 7 یک تا دو سالگی]
تاريخ : سه شنبه 24 / 5 / 1391 | 0:32 | نویسنده : مامان

سلام پسر گلم میخوام از شیرین زبونی هات برات بگم فرهنگ لغتی که من عااااااااااااااشقشم این روزها هر حرفی رو که مامیزنیم کلمات اصلیش رو تکرار میکنی اونم با زبون خاص خودت ، هر بار کلمه ای رو به زبون میاری من تو رو تو بغل میگرم و میبوسمت و به بابات میگم که پسرم این کلمه رو گفته الهی من قربونت برم هر روز کلمه جدیدی یاد میگیری مثلا امروز سه شنبه 24مرداد 1390تو کلمه میخوام رو به زبون آوردی البته اونقدر شیرین که قادر به تایپ اون نیستم خدامیدونه چقدر شیرین گفتی مخوام اونقدر بوسیدمت که داشت نفسم بند میومد 

نفسم خیییییییییییلی دوست دارم میخوام همیشه شاد باشی و بخندی

بابا ............بابا

مامان ........مامان

برق..........بخ

یخ...........هخ

جوجه .....جوجه (البته یه چیزی بین ج و د دوده)

ماهی ......مایی

مرغ ..........مغ

هاپو .........هاووو

عمه..........عمه

عمو ..........عمو

آرمان.........آمان

آرمین .......آمین

آیدا...........آدا

داغ..........داخ

کفش ....... کش

آش .........آش

پتو...........پتو

جوراب........جوا یا جولا

ماست ........ماس

اتو .............اتو

قوقولی قوقو ..... قوقو

میومیو .....میومیو

داخل ......داخل یا داخه 

اکثر کلماتی رو که به زبون میاریم تو هم تکرار میکنی چندروز پیش با باباجونبرچسب حیوانات اهلی گرفیتم و رو مقوا  چسبوندیم  و به شکل فلش کارت های کوچولو درست کردیم که تو خیلی دوستشون داری میزاریم جلوت و میگیم کدوم گاوه تو اشاره میکنی بهش و صدای گاو رو در میاری ماااا مااا و یا اینکه گربه و همینطور مرغ و جوجه و اسب و گوسفند تا دیروز همین چند تا رو نشونت داده بودیم و امروز خروس رو بهت نشون دادم و گفتم که این خروسه و صدای اون قوقولی قوقو هس فورا اونو تو ذهنت بردی و ازبین حیوونات دیگه جداش میکردی و میگفتی قوقو 

تقریبا همه اعضای بدنت رو میشناسی دست پا گوش چشم بینی دهان انگشت ناخن مو

و هنوز هم غذات بیشتر سوپه زیاد نون و برنج نمیخوری و بستنی رو خیلی دوست داری

17 روز مونده تا یک سال شش ماهه بشی عزیزدلم و نوبت واکسن داری خداکنه زیاد اذیت نشی و تب نگیری دلبندم من و باباجون بی نهایت دوستت داریم 





[موضوع : آلبوم خاطرات یک تا دوسالگی]
تاريخ : جمعه 20 / 5 / 1391 | 18:13 | نویسنده : مامان

 

 

برای دیدن عکسها به ادامه مطلب برو عزیزم



ادامه مطلب

[موضوع : آلبوم عکس 7 یک تا دو سالگی]
تاريخ : جمعه 20 / 5 / 1391 | 14:54 | نویسنده : مامان

 

 

برای دیدن عکسها به ادامه مطلب برو عزیزم



ادامه مطلب

[موضوع : آلبوم عکس 7 یک تا دو سالگی]
تاريخ : سه شنبه 3 / 5 / 1391 | 18:14 | نویسنده : مامان

سلام گل پسرم جان و دلم ، امروز جمعه 30تیر ماه 1391 یه روز قبل ماه رمضان هست میخوام خاطرات و عکس های سفر به کرمان که 21 تا 25 تیر رفته بودیم رو برات بزارم میدونم الان که میخوای عکس هاروببینی آقایی شدی و از دیدن عکس های ناز و خوشگلت لذت میبری گرچه خاطرات این سفر رو به یاد نداری ولی من عکسهارو برات اینجا یادگاری گذاشتم تا بدونی چقدر به فکرت بودم و میخوام همیشه لبخند رو لبهای قشنگت باشه دوست دارم نفسم

جانم عکس ها رو در ادامه مطلب ببین



ادامه مطلب

[موضوع : آلبوم عکس 7 یک تا دو سالگی]
تاريخ : جمعه 30 / 4 / 1391 | 12:42 | نویسنده : مامان

سلام گل پسرم جان و دلم ، امروز جمعه 30تیر ماه 1391 یه روز قبل ماه رمضان هست میخوام خاطرات و عکس های سفر به کرمان که 21 تا 25 تیر رفته بودیم رو برات بزارم میدونم الان که میخوای عکس هاروببینی  آقایی شدی و از دیدن عکس های ناز و خوشگلت لذت میبری گرچه خاطرات این سفر رو به یاد نداری ولی من عکسهارو برات اینجا یادگاری گذاشتم تا بدونی چقدر به فکرت بودم و میخوام همیشه لبخند رو لبهای قشنگت باشه دوست دارم نفسم 

 

جانم عکس ها رو در ادامه مطلب ببین  



ادامه مطلب

[موضوع : آلبوم عکس 7 یک تا دو سالگی]
تاريخ : پنجشنبه 4 / 3 / 1391 | 21:03 | نویسنده : مامان

سلام دلبندم امروز 4اریبهشت 1391 روز 5شنبه هست شش روز دیگه تو 15 ماهه میشی الهی قربونت برم الان ساعت 20و 46 دقیقه هست و تو با بابا بزرگ احمد (بابای من ) رفتی خونه شون قبل از اذان مغرب بابا بزرگ اومد برامون نخود آورده بود می خواست بره که تو گریه کردی و می خواستی همراهش بری اول دو دل بودم که بابا بزرگ گفت بزار بیاد زود میارمش و من قبول کردم عزیز دلم این اولین دفعه هست که تو بدون من و بابا جون جایی میری همیشه من یا بابا و یا هردومون باهات بودیم چند لحظه پیش زنگ زدم دایی حسن گوشی برداشت و گفت که داری بازی می کنی دوست دارم عزیزم  باتمام وجودم 

الان یعنی ساعت 20و 55 دقیقه بابا بزرگ تو رو آورد خونه و بابا جون داره بهت نشاسته میده دوست دارم پسر گلم خییییییییییییییییییییلی زیاد 

 





[موضوع : آلبوم خاطرات یک تا دوسالگی]
تاريخ : پنجشنبه 4 / 3 / 1391 | 21:03 | نویسنده : مامان

سلام دلبندم امروز 4اریبهشت 1391 روز 5شنبه هست شش روز دیگه تو 15 ماهه میشی الهی قربونت برم الان ساعت 20و 46 دقیقه هست و تو با بابا بزرگ احمد (بابای من ) رفتی خونه شون قبل از اذان مغرب بابا بزرگ اومد برامون نخود آورده بود می خواست بره که تو گریه کردی و می خواستی همراهش بری اول دو دل بودم که بابا بزرگ گفت بزار بیاد زود میارمش و من قبول کردم عزیز دلم این اولین دفعه هست که تو بدون من و بابا جون جایی میری همیشه من یا بابا و یا هردومون باهات بودیم چند لحظه پیش زنگ زدم دایی حسن گوشی برداشت و گفت که داری بازی می کنی دوست دارم عزیزم باتمام وجودم

الان یعنی ساعت 20و 55 دقیقه بابا بزرگ تو رو آورد خونه و بابا جون داره بهت نشاسته میده دوست دارم پسر گلم خییییییییییییییییییییلی زیاد





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 27 / 2 / 1391 | 23:31 | نویسنده : مامان

 

 

نفسم برای دیدن عکسها به ادامه مطلب برو 

 



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 27 / 2 / 1391 | 23:31 | نویسنده : مامان

نفسم برای دیدن عکسها به ادامه مطلب برو



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 8 / 2 / 1391 | 23:49 | نویسنده : مامان

سلام گل پسر عزیزم امروز جمعه 8اردیبهشت 91 هست تو یک سال و یک ماه و بیست و هشت روز سن داری . میخواستم زودتر از اینها بیام و برات بنویسم ولی وقت نمی کردم تو هم که ماشاالله خیییییییییییییلی شیطون شدی قربونت برم الان هم خوابیدی تا اینکه من میتونم برات بنویسم .

الان یک ماهی میشه که کلمه این چیه رو یاد گرفتی ولی نمی تونی درست تلفظ کنی و میگی ای چه ، روز ی بیشتر از صد بار این کلمه رو تکرار میکنی هر چیزی که به چشمت بخوره فوری میگی ای چه اسباب بازی هات رو یک به یک برمی داری و جلو ما میگری و میگی ای چه به تمام وسایل خونه دست میزنی و پشت سر هم این کلمه رو تکرار میکنی میشینی زمین رو لمس میکنی و به من نگاه میکنی و بارها می پرسی ، روزی بیش تر از صد بار می پرسی و من هر بار بهت میگم که این چیه و تو دوباره بر میگردی و چیزی رو که قبلا اشاره کرده بودی  می پرسی دوست دارم پسر گلم اگرصد هزار بار بپرسی هم من جوابت رو میدم دوستت دارم گلم راستی یادم رفت که بگم بعد از این که جوابت رو میدم که این چیه تو هم کلی تلاش می کنی که کلمه ای که من گفتم رو تکرار کنی مثلا دمپایی برمی داری و میگی ای چه من میگم دمپایی و تو تکرار میکنی دَتا به کفش می گی کَش به پنکه می گی تَنته آب روامروز تونستی درست تلفظ کنی و خیلی کلمات دیگه رو هم تلفظ میکنی که من نمی دونم چطوری تایپش کنم .

چشم و گوش و بینی و دست و پات رو هم تشخیص میدی الهی من دورت بگردم روز به روز داری بزرگتر میشی و چیز تازه ای یاد میگیری مفهوم خیلی از حرفهایی که میزنیم رو می دونی مثلا برو بیا ، بشین ، پاشو ، بخواب ، بیار ، بده من خیییییییییییییییییییییییییلی دوست دارم پسر گلم 

 





[موضوع : آلبوم خاطرات یک تا دوسالگی]
تاريخ : جمعه 8 / 2 / 1391 | 23:49 | نویسنده : مامان

سلام گل پسر عزیزم امروز جمعه 8اردیبهشت 91 هست تو یک سال و یک ماه و بیست و هشت روز سن داری . میخواستم زودتر از اینها بیام و برات بنویسم ولی وقت نمی کردم تو هم که ماشاالله خیییییییییییییلی شیطون شدی قربونت برم الان هم خوابیدی تا اینکه من میتونم برات بنویسم .

الان یک ماهی میشه که کلمه این چیه رو یاد گرفتی ولی نمی تونی درست تلفظ کنی و میگی ای چه ، روز ی بیشتر از صد بار این کلمه رو تکرار میکنی هر چیزی که به چشمت بخوره فوری میگی ای چه اسباب بازی هات رو یک به یک برمی داری و جلو ما میگری و میگی ای چه به تمام وسایل خونه دست میزنی و پشت سر هم این کلمه رو تکرار میکنی میشینی زمین رو لمس میکنی و به من نگاه میکنی و بارها می پرسی ، روزی بیش تر از صد بار می پرسی و من هر بار بهت میگم که این چیه و تو دوباره بر میگردی و چیزی رو که قبلا اشاره کرده بودی می پرسی دوست دارم پسر گلم اگرصد هزار بار بپرسی هم من جوابت رو میدم دوستت دارم گلم راستی یادم رفت که بگم بعد از این که جوابت رو میدم که این چیه تو هم کلی تلاش می کنی که کلمه ای که من گفتم رو تکرار کنی مثلا دمپایی برمی داری و میگی ای چه من میگم دمپایی و تو تکرار میکنی دَتا به کفش می گی کَش به پنکه می گی تَنته آب روامروز تونستی درست تلفظ کنی و خیلی کلمات دیگه رو هم تلفظ میکنی که من نمی دونم چطوری تایپش کنم .

چشم و گوش و بینی و دست و پات رو هم تشخیص میدی الهی من دورت بگردم روز به روز داری بزرگتر میشی و چیز تازه ای یاد میگیری مفهوم خیلی از حرفهایی که میزنیم رو می دونی مثلا برو بیا ، بشین ، پاشو ، بخواب ، بیار ، بده من خیییییییییییییییییییییییییلی دوست دارم پسر گلم





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 25 / 1 / 1391 | 22:45 | نویسنده : مامان

عزیز دلم برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب برو 

 



ادامه مطلب

[موضوع : آلبوم عکس 6 دوازده ماهگی ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد
a target=